گوش کن...صدای وزش باد در پیچش شاخه ی بید مجنون و بهار نارنج را می شنوی؟...مرا در صدای باد جستجو کن!...در بارش بارانی تند...سیلابی که می شوید و پاک می گرداند...در نم نم بهاری باران بر سر گنجشکان عاشق پیشه و ثنا گوی...
گوش کن...صدای امواج بی قرارو آشفته حال اقیانوس را می شنوی؟که بی کرانه...از کرانه ها به کرانه ها پناه می برند...مرا در صدای موج های بی قرار پیدا کن!
طعم ملس طوفان را که با گردباد و گاه قطره ای باران می آمیزد چشیده ای؟...طعم بی قراری هایم را این گونه دریاب!!...آرامش با من وداع گفته است!...
با غريبه ها نشستي دل خستمو شكستي تو چه اسون پا گذاشتي روي اون عهدي كه بستي به خدا طاقت ندارم طاقت اين همه دردو رفتي و تنها گذاشتي اين دوتا دستاي سردو ديگه بسه بي قراري ديگه بسه گريه زاري ديگه بسه دوري تو بسمه چشم انتظاري لحظه هاي بي تو بودن لحظه هاي پر درده تو كجايي كه دل من داره دنبالت ميگرده مرثيه خونمه بي تو خونه زندونمه بي تو اخ كه رفتنت چه تلخ گريه مهمونمه بي تو
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده و با عجله مياد سمت تو بدون براش عزيزي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات مي كنه بدون واسش قشنگی اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني برميگرده ومياد باهات اشك ميريزه بدون دوست دارهاگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يه نفرحرف مي زني تركت مي كنه بدون عاشقته اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري تركش ميكني فقط سكوت مي كنه بدون ديوونتهاگه يكي رو ديدي كه از نبودنت داغون شده بدون كه براش همه چي بودي اگه يكي رو ديدي كه يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون كه بدون تو مي ميرهاگه يكي رو ديدي كه بعد از رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون كه بدون تو مرده اگه يه روز ديديش كه يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش كشيدن بدون واسه خاطر تو مرده
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه
نمي توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف
از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام
در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.
چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف
ويليام شکسپير بر مي خورند: 
« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،
مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده! »
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

قطار می رود
تو می روی
تمام استگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های استگاه رفته تکیه داده ام
می روم شاید فراموشم کن
با فراموشی هم آغوشم کنی
می روم از رفتنم شاداب باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من می شوی
آرزو دارم شبی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
حاصل برخوردهای سرد را
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

